پرنده نیز عاشق بود گهی می رفت گهی می ماند سپس در اوج تنهایی گهی آواز غم می خواند * از این شاخه به آن شاخه خودش را جستجو می کرد و هر گلبرگ خوش رنگی دلش را زیرورو می کرد * نه می خوردو نه می خوابید نه می پیچید ، نه می تابید نگاهش خسته بود اما... به جایی دور می تازید *
ومن حالا به پشت پنجره ، تنها برایش اشک می ریزم و دستم را برایش می برم بالا و می خوانم دعا * اما !! * پرنده گفت :باید رفت پرنده رفت پرنده دور شد حالا دگر اورا نمی بینم * پرنده خوب و صادق بود پرنده نیز عاشق بود ...
+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت17:12توسط نادیا رمانتیک |
|
About
هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تورا هرگز نميگيردكسي در قلب من جاي تو را!!