|
باز یه آهنگ قدیمی... باز صدای راه زندگی... باز نگاه من به تک ستاره ی آسمونی صدای شیشه که از شدت صدای خشمگین باد به خود میلرزید مرا ازخواب بیدار کرد داشتم خواب شب بوها را میدیدم و تو را در کنار خود در آن باغ زیبا حس کردم که غرش باد این آرامش را از من سلب کرد و مرا باز به دنیای پوشالی آورد وقتی با صدای شیشه که گویا هدفش سحر خیزی من بوده بیدار شدم هم خوشحال بودم و هم ناراحت خوشحال از این بابت که اگر چه در این دنیا تو را ندیدم ولی در رویاهای صادقانه ام تو را در کنار خودم حس کردم و بویت کردم بوی گل سرخ نابی را میدادی که فقط برای چند لحظه می توانستم ببویمت و ناراحت از این بابت که تو را فقط برای چند لحظه در کنار خودم حس کردم. چشمانم را می بندم تا دوباره به رویاهایم باز گردم ولی افسوس که فقط رویا بود وجود تو و با تو بودن فقط در رویاهایم جای داشت ولی اثراتش هنوزدر زندگیم با قی است مدام در طول روز آن رویا را به یاد خودم می آورم تا یادت برای همیشه در وجودم باشد من به نگاه زیبایت محتاجم به لبخندت نیازمندم و عشقت را لازمه ی زیستن میدانم ای کاش میشد لحظه ای را با تو سر کنم و در میان باغ با تو بدوم و لبخند بزنم به روی گل های باغ و عشقم را فرشی کنم به زیر پاهایت تا بر روی آن قدم زنی چقدر غم انگیز است صدای بادی که در امتداد برگها حرکت می کند و پیامی از نا امیدی ها می آورد نا امیدی های خانمان سوزی که عمر ما را به پایان می رساند هم اکنون در باغ عشقی قدم بر میداریم که من با تک تک لحظه های انتظارم و با در حسرت بودنم و اشکهایی که شب ها میریختم ساختم و تو را به این باغ آوردم تا گلهای سرخ و زردش را بشماری و لطافت عشق را لمس کنی و با تمام وجودم عشق جاودانم را به تو اثبات کنم این باغ عشق متعلق به منو توست هر کجا دوست داریم پا بگذاریم و از هر کجا دوست داریم برای هم گل سرخ بچینیم اینجا آشیانه ی ماست روزهای انتظار گذشته بیا با امید روزهای وصال را بگذرانیم در این باغ ...در این باغی که صد رنگ است ...صد حرف دارد...صد پند دارد این متن رو از دل خودم گفتم هر چند در واقعیت از وصال خبری نیست ولی به هر حال به ذهنم رسید و اینجا نوشتم حتما نباید با واقعیت صدق کنه بعضی اوقات آدما با اون چیزی که تو فکر و ذکرشونه زندگی میکنن و خدا رو چی دیدین؟شاید روز وصال هم فرا رسید البته امیدوارم ان شا الله امروز تو ایستگاه اتوبوس بودم که یه خانمی بهم یه چیزی گفت اما آروم گفت بعد از مدت کوتاهی ازم پرسید شعر دوست داری؟! منم گفتم آره از تو کیفش یه کتاب در آورد داد بهم گفت شاعرم و این اولین چاپمه از اینکه با یه خانم که طبع شعر داره صحبت کردم خوشحال بودم و ازش چند تا سوال پرسیدم و اونم چند تا شعراش برام خوند و از گرفتاری هایی که وقتی میخواسته به چاپ برسونه حرف زد و از خانوادش زن مسن و مهربونی بود حدودا 25 دقیقه با هم حرف زدیم و ازش شمارشو گرفتم که کتاب بعدیشم ان شا الله ازش بگیرم خلاصه هم حرف زدیم و هم اون بعضی از شعراش رو می خوند و در آخر با آرزوی سلامتی و موفقیت برای ایشان و خانواده ی محترمشون.شعر مرگ عشق هم سروده ی این خانم محترم رو اینجا نوشتم ....با آرزوی سلامتی برای همه ی دوستان... "مرگ عشق" به دیدارت ندارم من دگر شوق عزیزم عشق تو در قلب من مرد از این عشق دروغین خسته ام من به روی آرزودر بسته ام من نمی خواهم ببینم رویت ای یار برو دیگر تو از من دست بردار برو با من نگو عاشق تو هستی تو با مهر و وفا بیگانه هستی گذشتم از تو و عشقت گذشتم من از این وعده و پیمان گذشتم تو را من بر خدایم می سپارم دگر میلی به دیدارت ندارم "عصمت بیاتی"
این چه عشقی است که جانم را میسوزاند؟ این چه شور مرموزی است که از میان تک تک بافته های تنم نام تو را فریاد می زند؟ شاید من دیوانه باشم که برای چنین عشقی که فرجامی برایش نیست این چنین می سوزم طعم دلدادگی های مجازی را بارها چشیده ام ...اما عشق تو ورای عشق های دیگر است این فریادهای درونم- این ضجه های دل محزون و ستمدیده ام- این ذوب شدن و از بین رفتن همه گواه عظمت این عشق و جاودان بودن آن است. ای کاش همیشه در کنارم بودی تا دلنشین ترین ترانه های عاشقانه را از اعماق قلبم در گوشهای نازنینت زمزمه می کردم نامت را که رمز زیستن من است بارها فریاد میزدم.چشمهایت که گرانبهاترین گنجینه ی دنیا در قرینه ی بی نظیر آن نهفته است را با بوسه های گرمم نوازش میدادم و دل مهربانت را که عظیم ترین دفینه های عشق در آن پنهان است از کلمات آتشین و محبت آمیز خود که تنها از پنهانترین نقاط دل مهجورم می تراود سرشار می کردم. اما دریغ و درد که عمر با تو بودن چه زود گذشت چه زود طعم تلخ بی تو بودن را چشیدم و چه زود بی تو ویران شدم و از پای نشستم و در غم هجران تو پیراهن عافیت بر تن دریدم. ای که سفره ی شبانه ام را با عطر یاد تو و رویای سیمای پر پوشت رنگین میکنم.نگذار بی تو بسوزم و از پای بیفتم! بیا تا دوباره غنچه ی خنده بر روی لبهایم گل شود...تا دوباره دل نیمه جانم که همیشه فقط به یاد تو و برای تو میتپد جان بگیرد و در هوای با طراوت عشق تو نفسی تازه کند. بی تو طوفان زده ی دشت جنونم تو چه سان می گذرد غافل از اندوه درونم؟! بیا و چینی دل شکسته ام را با بند محبت بند بزن و این دل دیوانه را که تکه و پاره هایش می رود تا به دست فراموشی سپرده شود ...مرهمی باشند تا که تکه ها ی خویش را با بوسه های گرم و عاشقانه ات و با نوازش های مهربانانه ات به هم متصل کنی و چون همیشه صاحب و مالک آن باشی. تو را با تمام ناراحتی هایت...با تمام مشکلات و با تمام زجرهایی که در راه رسیدن به تو وجود دارد دوستت دارم و قسم به همه ی قلبهایی که از عشق پاره پاره شده و خون پاک عشاقی که در راه معشوق جان داده اند ...جز در راه عشق تو و خواستن تو قدم بر نمی دارم و جز نام شیرینت زمزمه نمی کنم و در دل حزنیم جز عشق جاودانه ات فریاد بر نمی آورم...چرا که در دل من هیچ کس مثل تو نشد و هیچ چیز مثل تو نبود. اگر برایم اولین نبودی بدان تا روزی که در خاکم جان دهند در قلبم آخرینی! حتی در آن زمان هم خاکم از بوی جان فضای تو معطر است و هنوز هم خاکم عشق تو را فریاد میزند.
|
About![]()
هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تورا
Home
|