|
ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی ای که بی تو تک و تنهام تو این غربت سنگی می دونم بر نمی گردی شدی همرنگ دورنگی همه ی زندگی من اون نگاه عاشقت بود چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود رفتی و ازم گرفتی اون نگاه آشنا تو واسه من باقی گذاشتی التهاب لحظه هاتو حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفایی
من یه گوشه با یه شاخه گل رز پزمرده با صدای غمناک باران داشتم گریه می کردم قلب من اون قلب قبلی نبوداما قلب تو هم یه قلب دیگه بود از جنس همیشگی فقط عاشق خسته دلی چون من دیگه توش جایی نداشتم برای تو دیگه یه گل پز مرده هم نبودم در این غروب غمگین دیگه جایی واسه طلوعی دوباره نمونده ...توی غروبی که با تلخی نگاهت منو نظاره کردی منو با نگاهت تحقیر کردی و من فقط اشک ریختم ولی افسوس از یک نگاه شیرین کو آن نگاهی که قبلا باهاش آرامش پیدا می کردم ؟ کو آن صداقتی که ازش برام حرف می زدی؟ کو آن مهربانی و صداقت؟واقعا کجاست؟ دلم می خواست فریاد بزنم بگم من هنوزم دوست دارم بگم عاشقتم منو تنها نزار! تو این اجازه و جسارت رو ازم گرفته بودی و رفته بودی فقط تنها کاری که برام مونده بود که برات انجام بدم همین بود تو گفتی می خوای بدون من سر کنی بدون هیچ حرفی از من زندگی کنی و تنهای تنها باشی تو از من همینو می خواستی و من به خاطر خودت به خاطر اینکه دوست نداشتم خار وجودت بشم و به خاطر این خواهش سختت تو رو به تنهایی ها سپردم ... تا خودت بری و دنبال یه گل بهاری دیگه بگردی و تنهاییت رو پر کنی و دیگه تنها نباشی آن گل بهاری را که من بهت هدیه داده بودم با هزار ها خزان هم بهارش خزان نخواهد پیدا کرد اما امان از گلی که اکنون پزمرده و خشک شده در دستان من است و من فقط و فقط اشک هایم را نثارش میکنم اما این گل اشک هایم را نمیخواهد او آب پاک و زلال را میخواهد ولی افسوس که.......... حالا دیگه تو نیستی اما هنوزم تو قلب منی و بهم کلی هدیه از خودت بجا گذاشتی ...چه هدیه هایی!! یک گل خشکیده ی رز سیاه ...به همراه یک غم جاودان و هزارها افسوس و عشق جاودانه ای که تو قلب من خونه کرده و هیچ وقت و هیچ چیز مسبب ویرانی اش نمی شود!!! امروز آخرین روزی بود که تو این غروب غمگین و باران که با اشکای من سرازیر می شد آخرین فرصت واسه دیدن چشمای تو بود تا با تو که عشق منو نادیده گرفتی حرف بزنم اما حرفی نمونده بود من تمام حرفامو با اشکام بهت زده بودم و من اشکامو به تو تقدیم کردم اما تو....اشکامو نادیده گرفتی من دیگه تو قلب تو جایی نداشتم اما تو همچنان تو قلب من جا خواهی داشت و به این خاطر که تو در قلب منی زنده هستم ...و زندگی میکنم به امید روز آینده اما فقط با مرور خاطرات آن روزها دل عاشق من گرفته تر میشه...اما هر گاه به یاد آن روز تاریک و سیاه می افتم که چگونه عشقم را زیر پایت له کردی که چگونه آن گل رز زیبا رو پر پر کردی و به دست باد سپردی وقت خداحافظی من با نگاه مملو از اشک باهات خداحافظی کردم اما تو با گل زردی که بر زمین انداختی جوابم را دادی دیگر از لطافت و صداقت و مهروصفا خبری نبود و من دیگه تنها تر از همیشه هستم و خواهم ماند و هیچ کس جای خالی تو رو نمیتونه حتی با هزاران گل سرخ بهاری پرکند هیچ گلی !!!!!!! من تا ابد تنها خواهم ماند در کنار عشق جاوید تو! آن گل بهاری را که با عشق خود پرورانده بودمش هم اکنون پاییزی تر از پاییز است! این گل دیگر با هزاران بهار هم بهاری نخواهد شد و تو فقط بخاطر سنگینی غرورت نتوانستی به این گل بهاری آب دهی تا دچار خزان نشود ...با این وجود هنوز هم دوست دار این گل خزان زده خواهم ماند تا ابد!. این متن نوشته ی خودم است و امیدوارم که خوشتان آمده باشد هر چند که نتونستم حرف دلم رو به زبون بیارم ولی با این وجود فکر میکنم به حرف دلم نزدیک شده باشم
ای ستاره ها که از جهان دور چشم تان به چشم بی فروغ ماست نامی از زمین و از بشر شنیده اید؟ در میان آبی زلال آسمان موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟ ای ستاره ما سلام مان بهانه است عشقمان دروغ جاودانه است! در زمین زبان حق بریده اند حق زبان تازیانه است وانکه با تو صادقانه درد دل کند های های گریه ی شبانه است ای ستاره باورت نمی شود در میان باغ بی ترانه ی زمین ساقه های سبز آشتی شکسته است لاله های سرخ دوستی فسرده است غنچه های نورس امید لب به خنده وا نکرده مرده است پرچم بلند سرو راستی سر به خاک غم سپرده است ای ستاره ای ستاره غریب! ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم پس چرا به داد ما نمی رسد؟ ما صدای گریه مان به آسمان رسید از خدا چرا صدا نمی رسد؟
در صبح آشنایی شیرینمان.ترا گفتم که مرد عشق نئی.باورت نبود در این غروب تلخ جدایی هنوز هم می خواهمت چو روز نخستین ولی چه سود! می خواستی به خاطر سوگندهای خویش در بزم عشق بر سر من جام نشکنی می خواستی به پاس صفای سرشک من این گونه دلشکسته به خاکم نیفکنی پنداشتی که کوره ی سوزان عشق من دور از نگاه گرم توخاموش می شود؟ پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز در تنگنای سینه فراموش می شود؟ تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی من مانده ام که بی تو شبها سحر کنم تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور من شب جراغ عشق تو را نیز می برم ! عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تو است خورشید جاودانی دنیای دیگرم...
|
About![]()
هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تورا
Home
|