تبليغاتX
Myspace Glitter Graphics, MySpace Graphics, Glitter GraphicsMyspace Glitter Graphics, MySpace Graphics, Glitter GraphicsMyspace Glitter Graphics, MySpace Graphics, Glitter GraphicsMyspace Glitter Graphics, MySpace Graphics, Glitter GraphicsMyspace Glitter Graphics, MySpace Graphics, Glitter GraphicsMyspace Glitter Graphics, MySpace Graphics, Glitter GraphicsMyspace Glitter Graphics, MySpace Graphics, Glitter Graphics بهار عشق
حرف دل من!

چقدر سخته تو رو تنها بزارن و با اشکات روزاتو بارونی کنی

چقدر سخته زندگی بدون داشتن کسی که بتونی بهش اعتماد کنی وبهش تکیه بدی

چقدر سخته کسی که شب و روز تو فکرش بودی رو طوری ببینی که دوست نداری

و ببینی یکی دیگه داره پاداش محبتات رو میبینه و تو داری تاوان عشقت رو اینجوری میدی

و تازه بعد از این همه وقت تلف کردن ودل دادن و اشک ریختن میفهمی این کسی نبوده که تو فکرشو میکردی

چقدر زجر آوره نتونی از ته قلبت ابراز علاقه کنی و با تمام وجود بهش بگی دوستت دارم

چون اون این فرصت رو بهت نمیده و اونم این حس بهش دست نده

دوستیها شدن کاذب ..عشق ها تلفنی و اس ام اس و...فقط همین

تنهایی سخته و نتونی داد برنی و حتی نتونی با صدای بلند گریه کنی

ویا بگی من مردهستم "مرد که گریه نمیکنه"اینا همش هیچ و پوچه کی گفته مرد نباید گریه کنه

گریه کن تا بفهمی بعدش چقدر آرومی لذتی داره که همه نمیتونن تجربش کنن

اگه گریه کردن واسه مرد نبود چرا پس خدا واسه مردا هم گذاشته؟!

حالا دل سنگی بعضی از آقایون سر جاش یا غرور بی جاشون اما من کاملا مخالفم

من شخصا گریه کردنو دوست دارم وقتی دارم به آخر میرسم منو میاره سر جای اولم و بهم نیرو میده

میدونم خیلی از اونایی که این پست رو میخونن عاشقای دل شکسته ای هستن که بی وفایی روز امونشون نمیده همش نارو میزنن بهشون

اما نمیدونم چرا؟ چرا رسم دنیا اینه جواب خوبی رو با بدی میدن

زمانی که نمی خوای تنها باشی تنهات میزارن

به جایی میرسی که دیگه برات هیچی مهم نیست

نمیدونم کلمه ی شادی رو از کدوم کوچه پس کوچه های دلتنگی بیرون کشیدن

هر کی میدونه بهم آدرس بده!!!!!!!!!!!!!

گذشته از این حرفها من یه معذرت خواهی به تمام اونایی که بهم سر زدن و آپ نکردنم باعث آزارشون شده بود بدهکارم

متاسفانه نه وقت کافی داشتم و دارم نه حال و حوصله ...

ممنونم از تمام دوستانی که منو همیاری کردن و بهم سر میزدن و چندین بار کامنت گذاشتن و خواهشا کامنت مشکوک نزارید و خودتونو کامل معرفی کنید

التماس دعا دوستان گلم

من می دانم؛

می دانم روزی از کوچه دلتنگی هايم گذر خواهی کرد.

من آن روز٬ کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد تا؛

بوی خوش آمدن يار همه را با خبر کند؛

و به انتظار ديرينه ی من پايان دهد.

من تو را٬ عشقت را٬ حتی دوست نداشتن هايت را٬ در سينه ام٬ در خيالم و در روحم حبس خواهم کرد

                                                    

انتظـــار دیدن تـــو کوله بار سنگینی است که به دوش می کشم

انتظـــارشیرینی است؛ دردیست که دوستش دارم!!!

غمـــی است که رنجم می دهد، غمت را هـــم دوست دارم...

فقط در حد يک لبخند لبت رو قسمت من کن
 اگه خورشيد من نيستي بيا و شمع ام و روشن کن
 
تمناي شرابم نيست يه جرعه آب شريکم باش
 کنار چشمهء رويا يه لحظه خواب شريکم باش
 
غزل خوانم نباش اما به حرفي ساده شادم کن
 اگه ديدي منو بشناس نمي گم يادم کن
 

نوشته شده توسط نادیا رمانتیک در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 15:36 | لينک ثابت |

بی وفاییهای روزگار!

اومدم از عشق بنویسم از عشقی که نگفتنش بهتره این روزا هیچ کس حرمت عشق رو نگه نمی داره!

چرا عشق؟!

از عشق بگذریم!

آدما حرمت همدیگروهم نگه نمیدارن چه برسه به عشق!

تو این دودو دم یک نسیم کوچولو کجاست ؟بوی عشق دیگه نمیات همه جا شده پر از نفرت و مصیبت

زندگی منم تاریک و سیاهه

تمام زندگی پر از دروغه

این یک شعار نیست حقیقت محضه

چرا عشق خراب بشه؟!چرا دیگه هیچ خبری از با وفایی نباشه ؟

چرا تمام گلهای حقیقت و صداقت پژمرده شدن؟

مگه زندگی بدون وفاداری هم ممکنه ؟

بغض کهنه ای راه گلومو بسته نمیتونم تمام حرفامو به زبون بیارم!

از عشق شروع کردم با نفرت تمومش می کنم اما اینها همش حاشیه روی بیش نیست

مگه یه دختر از زندگیش چی می خواست؟!

چرا دیگه آرزویم بی آرزوییست؟

چرا مردم اینقدر بیمعرفت و بی وفا شدن؟

چرا تمام آدما دنبال منافع خودشون هستن

چرا فقط تو قبرستون صدای گریه و محبت ورزی میات؟

خدا غم رو آفرید که من به یادش باشم اما این غمها ی بزرگ منو از خودش دور کرد

به نظر من عشق و عاشقی رو فقط تو کتابا میشه پیدا کرد همش دروغه

عشق راهی شده برای رسیدن به هوس...

آدما اینقدر پست شدن که فقط به فکر خودشون هستن حالم از تمام آدما به هم می خوره

چه طوری دلشون میات آدم رو تو جاده ی بی کسی تنها بزارن!در حالیکه می گفتن تا آخر جاده باهاتیم!!!

کدوم جاده!بی وفا اینه رسم رفاقت؟!

ای کاش لا اقل ارزش دوستی رو نگه می داشتن دلم پرتر از اون چیزیه که بخوام تو نوشته هام بیارم

خلاصه تمام آدما بی معرفت و...شدن

امیدوارم تمام دنیا خاکستر بشه و دیگه جاده ای نباشه که توش نامردی دیده بشه

از تمام دنیا متنفرم!!!

ممنونم که توجه کردید!

به نظر شما همچین دنیایی ارزش داره؟؟؟؟

 

به عشق گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت...

 به احساس گفتم: تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت...

به وفا گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت...

ولي وقتي به تنهايي گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم موندو هم دم و مونسم شد

 

نوشته شده توسط نادیا رمانتیک در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 9:0 | لينک ثابت |

صدای پای آب...

من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم

من صدای نفس باغچه را میشنوم

و صدای ظلمت را...وقتی از برگی میریزد

و صدای سرفه ی روشنی از پشت درخت

عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ

چکچک چلچله از سقف بهار

و صدای صاف ...باز و بسته شدن پنجره ی تنهایی

و صدای پاک...پوست انداختن مبهم عشق

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

و ترک خوردن خودداری روح

من صدای قدم خواهش را می شنوم

و صدای پای قانونی خون را در رگ

ضربان سحر چاه کبوترها

تپش قلب شب آدینه

جریان گل میخک در فکر

شیهه ی پاک حقیقت از دور

من صدای وزش ماده را میشنوم

و صدای کفش ایمان را در کوچه ی شوق

و صدای باران را...روی پلک تر عشق

روی موسیقی غمناک بلوغ

روی آوازانارستا نها

و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب

پاره پاره شدن کاغذ زیبایی

پر و خالی شدن غربت از باد

من به آغاز زمین نزدیکم

نبض گلها را میگیرم

آشنا هستم با...

سرنوشت تر آب ...

عادت سبز درخت

 روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است

 

برگرفته از صدای پای آب سهراب سپهری عزیزم

نوشته شده توسط نادیا رمانتیک در جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 22:17 | لينک ثابت |

تولدم مبارک!
سلام دوستان

امروز ۲۸ اسفند ماه روز تولدمه

تولدم مبارک

امیدوارم که سال خوبی داشته باشید همراه با محبت و عشق جاویدان

برای تک تکتون آرزوی موفقیت میکنم

پیشاپیش سال نو هم مبارک

از تمام اونایی که بهم لطف کردن و نظر دادن متشکرم

امیدوارم بتونم غمهای سال گذشته رو از یاد ببرم و

با امدن سال نو یک زندگی زیباتر برای خودم بسازم

از همتون التماس دعا دارم

در پناه حق

نوشته شده توسط نادیا رمانتیک در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 15:56 | لينک ثابت |

دلم گرفته...نازنینم

   

سلام

کسی که تو دلم درخشید

من دیگه دوستت ندارم ببخشید

بهتره که نپرسی علتش رو

چون که خودت ندادی فرصتش رو

بهتره این نامه ی اخر باشه

فکر کنم این واسه من بهتر باشه

من واسه اون کسی که دوست ندارم

 نمیتونم شاخه ی گل بیارم

بین تو و اون روزا کلی فرقه

تو آسمونت پره رعدوبرقه

نه مهربونی

نه واسم میخندی

هر دری رو من میزنم میبندی

کو اون همه شعرای عاشقونه

کی بود بهم میگفت سلام بهونه

نه.. نه صحبت از سلام بهونه ای نیست

پرنده اینجاست

ولی دونه ای نیست

خواستی فقط صاحب یه قفس شی

بری و با دیگری همنفس شی

خواستی بگی میشه تو دام بیفتم

بعدش بگی دیدی بهت نگفتم

از چشم من افتادی نازنینم

دوست ندارم دیگه تو رو ببینم

اون کسی که دم میزد از حسادت

اون کسی که دم میزد از حسادت

اگه بمیرم نمیات عیادت

منم میخوام اطمام حجت کنم

خیال هر دومونو راحت کنم

اگه دلت همین حالا بشکنه

بهتره آوارگی ها ی منه

من کسی رو می خوام که عاشق باشه

اول و آخرش شقایق باشه

من کسی رو میخوام که نیست مثل تو

پشیمونم دوست ندارم برو

پشیمونی گر چه نداره سودی

خوب شدکه فهمیدم بدی به زودی

***

جواب بدی ندی دیگه تمومه

نمیدونم جواب واسه کدوم ...

نامه هامو از بس جواب ندادی

جواب بدی شاید بشه زیادی

شاخه نباتم که بشه واسطه

دل نمیدم دیگه به این رابطه

اما یادت باشه

اما یادت باشه که این آدما کم نبودن پیشم

ولیکن شما نیستید مثل اون روزای طلایی

کی گفت دو سه تا بخش داره جدایی

جدایی هرغمش هزار تا بخشه

دل میسوزونه مثل آذرخشه

من هر چی دوست دارم تموم شه نامه

دلم میات بازم میده ادامه

دیگه تموم شد اون همه غم و رنج

وقت قرارو شوق ساعت پنج

برو... برو پیش هر کسی که دوست داری

حق نداری اسم منم بیاری

بخوای... نخوای

زود برو به سلامت خدا کنه بین ماها قضاوت

بخوای... نخوای

زود برو به سلامت خدا کنه بین ماها قضاوت

***             ***                  ***

مریم حیدرزاده

نوشته شده توسط نادیا رمانتیک در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ساعت 21:54 | لينک ثابت |

مینویسم برای عشقی که در وجودم بوجود آمد و در همان وجود مرد!!!

 

صدای تیک تیک ساعت آرامش درون رو ازم دزدیده بود ...یادم به صدای طپش فلب عاشقی افتاد که چند ماه بود دیگه ازش خبری نبود ...

دلم برای پرستوهای عاشق قدیمی و اون کلاغ های سیاه تو ی آسمون تو این هوای سرد که آسمونو سیاه کرده بودن تنگ شده


دوست داشتنتو مثل این کلاغ هایی بود که با رسیدن فصل سرما کوچ کردن و رفتن به دور دستها ولی معلوم نیست موقع برگشتنشون من باشم که اونارو ببینم

دستام یخ کرده دیگه توان نوشتن ندارن ولی احساسم گرم و سوزنده مثل همیشه است

گل های لاله با آمدن سرما خشکیده و طاقت ماندن روی ساقه را نداشتن

چقدر خوب بود اگر عاشقان و معشوقان در کنار هم می ماندند

ای کاش هیچ گاه صدای کسی مانند صدای تیک تیک ساعت خاموش نمیشد

ای کاش عمر ما مثل باتری ساعت نبود و هیچ کس از میان ما نمی رفت

یاد اون آهنگ قدیمی یاد روزهای آشنایی یاد دستای عاشق و آغوش های عاشقانه

آن روزها که فکر میکردیم هیچ گاه عمر ساعت تمام نمیشود و برای همیشه در کنار هم می مانیم و هیچ گاه تصور نمی کردیم عمر ما مثل عمر ساعت کوتاه است

ای کاش در آن سوز و سرمای زمستان با هم قدری آرام تر دویده بودیم ای کاش هیچ گاه حرف های عاشقانه مان تمام نمی شد و هزار کاش و ای کاش دیگر...

ای کاش هیچ گاه افسوس روزهای گذشته را نمی خوردیم

حالا تو در آن دوردستها در آن تاریکی غروب چشمانم را نادیده گرفتی و عشق و احساس را از من ربودی دلم برای نگاه پر مهرت تنگ شده دلم برای صداقت و لطافت تنگ شده

این روزا که لطافت و صداقت و محبت شده گنج زیر خاک و دست هیچ انسانی به آن نمیرسد

کاش در این زمانه بی وفایی و محبت و صداقت و دروغ و ریا و حتی تمام احساس های پاک و حتی عشق وجود نداشت که این چنین عاشقی.کنج گیتی بنشیند و افسوس روزهای گذشته را بخورد

باید از عشق شمع و پروانه از پایان سرنوشت لیلی و مجنون پند گرفت که خود را دگر اسیر بیراهه و عشق بی پایان نکنیم

اکنون من در کنار غصه ها و عشق دیرینه ی تو چه کنم؟

باید صداقت را به کی بیاموزم؟به تو؟خودم؟یا به هر عاشقی که عاشق نیست و معنی عشق را نمیداند و فقط نام اوست...

ای کاش عشق ها کمی پایدارتر و دلها کمی رئوف تر بودند و ای کاش فریاد مرا کسی میشنید و از پروانه معنی عشق را می آموخت

ای کاش هدفمان جز هدف وصال یار بود ای کاش می توانستیم بدی ها را به خاک بسپاریم و خوبی ها را شکوفا کنیم اما افسوس ...

افسوس که اگر یار هست احساس نیست و اگر احساس هست عشق جاویدان نیست

افسوس و صد افسوس که افسوس خوردن هم افسوس فراوان دارد.

نویسنده:نادیا .پ

نوشته شده توسط نادیا رمانتیک در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 0:17 | لينک ثابت |

عشق و ازدواج!

شاگردی از استادش پرسيد: " عشق چست؟"
استاد در جواب گفت: "به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم."
استاد گفت: "عشق يعنی همين!"

شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که: "به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"
نوشته شده توسط نادیا رمانتیک در یکشنبه هفتم آبان 1385 ساعت 0:42 | لينک ثابت |

عشق!!!

                                           ":"بزرگترین گناه":"

ديروز يکی از من پرسيد: "برزگترين گناهت چی بوده؟"

اون موقع اصلا حضور ذهن نداشتم. اين سوال هم خيلی تکينيکی بود! بهش گفتم: "هيچی! کار٬ خونه٬ کامپيوتر٬ خواب٬ ..."

بعد از اينکه رفت همين جور داشتم به سوالش فکر می کردم. خيلی سوال جالبی بود. اصلا تاحالا فکرشم نکرده بودم! ولی الان می دونم!

بزرگترين گناه من٬

اين بود که عاشق شدم! يا نه. عاشق شده که گناه نيست! بذار درستش کنم.

بزرگترين گناه من٬

اين بود که رازم رو به تو گفتم! تو هم هر روز از من فاصله گرفتی!

                                                            

                                                            دلم می خواست

وقتي بهت فکر مي کنم، تصوير چهرهاي مهربون با چشماني دوست داشتني يادم مياد که هميشه و هميشه به يادش می نشينم...

دلم مي خواست عاشقت باشم...

دلم مي خواست يه عشق بي پايان به پات بريزم...

يه عشق جدايي ناپذير...

دلم مي خواست تا ابد پا به پات بيام...

اما نذاشتي بهت برسم...

ميگي نگو عاشقم...

ميگي نگو...

ميگم باشه نميگم...

و من باز هم ته دلم ميگم تا ابد عاشقم...

ليلی در پی دلبری و افسون گريست...

                                                        
    

                                                     نام عشق را که می بری

نام عشق را که مي بري آفتاب احترام مي کند

نبض آب تند مي زند

موج ها قيام مي کنند

نام عشق را که مي بري سنگ هم بي قرار مي شود

کوه سر به خاک مي نهد

آسمان سجود مي کند

شب سپيد مي شود

سرو خود پرست سر به زير مي شود

نام عشق را که مي بري

گريه ناگزير مي شود

عاقبت دل به عاشقي صادقانه اعتراف مي کند...

                                                           

                                                                نا گفته ها

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم: عزيزم اين کار را نکن!

نگفتم: برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده...

وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه، رويم را برگرداندم!

حالا او رفته، و من:

تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم...

نگفتم: عزيزم متاسفم، چون من هم مقصر بودم...

نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاريم، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است...

گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای، من آن را سد نخواهم کرد!

حالا او رفته، و من:

تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم...

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم.

نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود...

فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد...

اما حالا تنها کاری که میکنم:

گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم!

نگفتم: بارانی ات را در آر، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم...

نگفتم: جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست...

گفتم: خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت...

او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم...

                                                         

 

نوشته شده توسط نادیا رمانتیک در جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 0:10 | لينک ثابت |

زندگی...زندگی

"زندگی تنگنای ماتم بود                       

                            گل گلزار او همین غم بود"

زندگی

       زندگی

تبسمش از پشت کتابها و درس ها دیده میشد بار معنایش تلخ بود اما هر چه بود نامش زندگی بود

با تولد آغاز می شود و با ثانیه های ساعت تمام میشود نمیدانم با هزاران ثانیه ما چه کردیم

اما گفتند تا زنده ای زندگی کردی

گاه در اوج زندگی حقیقت را خواب کردیم گاه در اوج خواب صداقت را آب کردیم

گاهی در اوج دروغ زندگی کردیم و در خواب زندگی را تجربه کردیم

زندگی کردیم و تنها گاهی بود که زندگی کردیم تنها لحظه ای بود که تا اوج رفتیم

نا خواسته آمدیم نا خواسته ها را زندگی کردیم نا خواسته خودمان را در میان حادثه ها گم کردیم و نا خواسته خواهیم رفت

زندگی را معنا کردند یکی گفت:زندگی تنگنای ماتم است و دیگری گفت:تا شقایق هست زندگی باید کرد

یکی با آرزوهایش و امید رسیدن به آنها زنده است ...یکی با ثروت و یکی با سهم تنهایی هایش زنده است.

منم ثانیه هایی برای آرزوهایم خرج کردم آرزوهایی دور و دراز اما آنها آرزوهایم بودند

و چه زود در میان تک تک ثانیه های دیروز و امروز گم شدند

از پشت سخن ها بوی تا کید می آید آرزوهایت را کوتاه کن تا رستگار شوی

آرزوهای من همان ها هستند و چه بهتر بود که به ما میگفتند آرزوهایت را قبر کن و نه کوتاه

از پله های غرور بالا رفتیم به اوج رسیدیم و با یه آرزو به زمین برخورد کردیم

در رویاها عشقی پروراندیم و در زندگی نابود شد زندگی چیزی نیست جز تحمیل آنچه را که نمی خواهی

زندگی جز تحقیر تو نیست زندگی تنها این است با کتاب و فلسفه ها قدم برداری

نمی دانم با کدام دلی به این باید و نباید ها دچارم و با چه عشقی به تنهایی سزاوارم و به چه آرزوهایی و این..دچارم

کاش می شد خاک بود نا دل نداشت درخت بود تا آرزویی جز بزرگ شدن نبود

شقایق های زندگی من مرده اند

عشق را با اجبار حقیقت زیر خاک برده ام

آرزوهایم را پاک کردم خودم را به این باید ها سپردم

پرهای پروازم را با عشقم بریدم

کدام شقایقی برایم هست تا زندگی کنم؟اما باز باید زندگی کرد البته نه آن زندگی با تمام معنایش

زندگی که به نا خواسته هایت تن دهی

"زندگی تنگنای ماتم بود

                            گل گلزار او همین غم بود"

این نوشته از خواهر عزیزم"مهسا"هست که چون دیدم یه حرفای دلم خیلی نزدیکه اینجا قرارش دادم

امیدوارم هیچ کس اینقدراز زندگیش نا امید نشه و شقایق های زندگی هیچ احدی پر پر نشه

موفق و سربلند باشید....

 

 

 

نوشته شده توسط نادیا رمانتیک در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 15:36 | لينک ثابت |

زن

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-
اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.